|
مرا مي شنوي؟؟؟؟؟ دنیا اینجوری بد نمی مونه
| ||
|
يه سري غر غر هستش كه الان كه مغزم هنگه نمي تونم تشخيص بدم كه دلم ميخواد كسي بخوندش يا نه شايد بعدا عموميش كنم ادامه مطلب [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 14:36 ] [ ملیکا ]
امروز خيلي دپرسم آخه ديشب يعني دمدماي صبح يه خواب بدي ديدم. يعني داشتم اون خواب بده رو ميديدم كه بتمن بيدارم كرد. خواب ديدم بتمن داره من و هي به اين و اون چوقولي مي كنه. خيلي حرصم گرفت توي خواب دلم ميخواست بكشمش بيدارم كه كرد بهش گفتم خوابم و. ميگه حتما يه كاري كرده بودي كه داشتم چوقوليت و ميكردم ميگم خوب چرا رفتي به اين و اون ميگي هر كاري هم كرده باشم دليل نميشه ميگه حتما لازم بوده بهش ميگم بچه ننههههههههه . هيچي نميگه ديروز هم يه سري اتفاقا افتاده بود كه اعصابم كمي خورد بود. اتفاقايي كه مربوط به بتمن نبود البته من الان خلا داشتن يه دوست خوب رو به شدت توي زندگيم احساس مي كنم يه دوست غير از بتمن البته خواهرام هستن ولي هيچيمون شبيه هم نيست اصلا من و درك نمي كنن يه دوست ميخوام كه شاد باشه باهاش بگم و بخندم. برم بيرون با هم بريم كلاس و بهش صد در صد اعتماد داشته باشم. و دوستش داشته باشم. من با هر كي خوش نيستم. به هر كي هم اعتماد ندارم. قبلنا با خواهرم خيلي خوب بوديم هم دوستش داشتم هم بهش اعتماد داشتم ولي الان نه دخترش كه بزرگ شد . من كه عروسي كردم تقريبا همه چي تموم شد الان بهش اعتماد ندارم. يعني چندين بار اتفاقايي پيش اومده كه بهش شك كردم اينطوري خيلي سخته. الان ميفهمم ميگن داشتن دوست خوب نعمته يعني چي؟ تو دانشگاه يه دوست داشتم كه پرفكت بود برام. تا حالا كسي نبوده تو دنياي واقعي كه هيچيش ازارم نده به جز اون يهني تو اون چهار سال يه بار هم ازش دلخور نشدم. اونم عروسي كرد رفت يه شهر ديگه نمي دونم چرا اينجا يعني شهر من همه ادم ها دو رو هستند به خدا راست ميگما. هيچكس با هيچكس رو راست نيست. همه تو رو خوبند پشت سر بد ميگن منم ادمي نيستم كه اين چيزا رو ببينم به رو خودم نيارم. اون رابطه ديگه كات ميشه برام توي دبيرستان فقط يكي بود كه خيلي دختر خوب و شر و شيطون و دل پاكي بود اونم اصفهاني بود هم شهريهام كه هيچي الان مثلا جاريهام همه با هم خوبن ولي با هر كدوم حرف بزني پشت اون يكي يه چي ميگه تو فاميل هم همينطور. همهههههههههههه همههههههههههه بدون استثنا از اين جو خستم. مثلا بعضي وبلاگ ها رو ميخوني مثل وبلاگ فلفولي كه لينكش هست اون گوشهادم لذت ميبره. انقدر اينا فاميل دور و نزديك با هم خوبننننننننن يعني من ميخونم همينطور حسرت ميخورم. يعني مثلا دختر دايي ميره واسه دختر عمه بدون حضورش مثلا لباس ميخره والا ما اگه جرات همچين كاري رو داشته باشيم؟؟؟؟؟؟؟؟ طرف ميره بنجل ترين جنس تو بازار رو واسه ما مياره خلاصه انقده از دورو بري هام خستم كه اگه ميشد كوله بارم و ميزاشتم رو دوشم و ميزدم به چاك فكر نكنيد من بد بينما نه. واقعا همينطوره. اوضاع اينجا خيلي وخيمه بخواي از كسي ضربه نخوري و اعصابت اروم باشه بايد دور همه رو خط بكشي. اون موقع هم تنهايي ازارت ميده البته واسه من فرق نداره ها چون توي اونجور رابطه ها هم باز احساس تنهايي مي كنم اصلا اگه تو رابطه همدلي نباشه واسه من با نبودش فرقي نداره اه چقدر غر زدم. اخه اينا رو نمي تونم به كسي بگم چون همه همينجورين. مجبور شدم بنويسم تا كمي تخليه شم
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 19:21 ] [ ملیکا ]
خوب بد نيست يه چيزي اينجا بنويسم تا كپك نزنه يه وخ
از خودم بگم كه همون .... هستم كه بودم از بتمن بگم و از زندگي اين مدت كه نمي نوشتم يك بار رفتيم مشاوره. دفعه اول با دختر خواهر شوهرم رفتم . مشاور استاد اون هستش. من با ديدن مشاور يهويي خورد توي ذوقم اخه اصلا خوشگل نبود. (مشاور يه خانوم ميانسال بود) لازم به گفتن نيست كه من ادم بسيار ظاهربيني هستم. لازم به گفتن هست؟ نيست؟ خلاصه اولش نميشنيدم چي ميگه و هي به خودم ميگفتم اخه چرا خوب تحقيق نكردي پاشدي اومدي اينجا بعد ديگه كمي يخم باز شد و كمي از بتمن گفتم و كمي هم از زندگيمون و پيش خودم فكر كردم الان نصيحتم مي كنه و اشتباهاتم رو ميگه و ... ولي برخلاف انتظار من به شدت در برابر بتمن موضع گرفت و كلا شخصيت مردستيزي داشت به نظر من و گفت دفعه بعد با همسرت بيا و اينا. البته قبل اينكه برم داخل اتاقه خانوم دكتره بتمن اس زد كه كجايي؟ منم گفتم اومدم مشاوره از انجايي كه عاقلان را اشاره اي كافيست فوري اس زد كي كارت تموم ميشه؟ بيام دنبالت؟ با كي رفتي؟ چرا دير رفتي؟ پس يه اژانس بگيريد بيايد و .... و دم به دقيقه هم اس ميزد و توجه نشون ميداد و من هم پيش خودم ميگفتم ديگه واسه اين كارا دير شده اقابتمن!!!!!! ديگه به مشاور همه چيز رو گفتم. و اينگونه شد كه بتمن بسيار مهربان و پر توجه شد نسبت به من و كلا ديگه كارايي رو كه من و ناراحت ميكرد گذاشت كنار بدون اينكه من اشاره اي بهشون بكنم. و كلا شد يك شوهر بي عيب و نقص. تا اينكه جلسه بعدي از راه رسيد و شال و كلاه كرديم رفتيم مشاوره و بتمن هم هي واسه مشاور خط و نشون ميكشيد و ميخواست اچمزش كنه خلاصه رفتيم و اگه شما اجازه داديد مشاور حرفي بزنه ماهم بهش اجازه داديم و هي يكي بتمن گفت دو تا من تا يك ساعتمون تموم شد و اومديم بيرون و البته همين هم باعث شد كه بتمن خيلي بهتر از سابق بشه چون من كه در حالت عادي نميتونستم حرفم رو بهش بزنم اونجا زبونم دو متر شده بود يكي از مشكلات من با بتمن از اون اوايل قضيه سرتق خانوم توي عروسي تا بتمن ميومد پيش من مامان سرتق قضيه وقتي كه من و بتمن و سرتق تنهاييم حادتر هم ميشه. منم ميرم ميشينم بغل بتمن و سرتق اول از شدت تعجب جيغ ميكشه و هي تو سرو كله هم مي زنيم اين قضيه سرتق بودن هم حكايتش طولانيه ولي خيلي دختر جيگريه. خيلي زرنگه. هي بامن تو سر و كله هم مي زنيم وسطاش من دلم براش ضعف ميره محكم بغلش مي كنم و بوس بوسيش مي كنم و دوباره...... البته لازم به ذكره كه بگم فكر نكنيد من مشكل داشتم كه به يه بچه حسودي مي كردم خانوم مشاور به بتمن ميگفت تو كاري كردي كه اين به يه بچه دو ساله هم حسودي مي كنه؟؟؟؟؟؟؟ و اين چنين من فهميدم مشكل از من نيست البته كه دو باره لازم به گفتن نيست كه اين موضوع رو براتون تعريف كردم كه كمي دلتون واشه و گر نه من دلايل جدي زيادي هم داشتم با همون يك جلسه بتمن خيلي عوض شد و من هم فهميدم كه بتمن خيلي عاقله و عاقلان را.... البته دو سه ماه از اين جريان مي گذره خيلي چيزاي ديگه هم ميخواستم بگم ولي بمونه واسه چند ماهه بعد اهان تا یادم نرفته بگم که بتمن انقده تو مطب عاقلانه برخورد میکرد و انقدر عاقلانه حرف میزد و انقدر زیرکانه لبخند میزد..... ولی خانوم مشاور گولش رو نخورد و همش از من طرفداری می کرد کلا من عادت دارم یه چیزی رو که تعریف می کنم جو رو برعلیه خودم کنم شما جدی نگیرید انگار عادت دارم همه بهم بگن تو اشتباه می کنی و ... دیگه ببینید عمق فاجعه رو [ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 15:45 ] [ ملیکا ]
يه بار پست نوشتيم پريد
البت ما خيلي زود از رو ميريم ولي ايندفعه ديگه نميشه از رو رفت پس دوباره مينويسم امروز اولين سالگرد عروسيمونههههههههههههههههههههههههههههههههههههه يعني 30 تير پارسال همين موقع عروسيمون بود. اصلا احساس نمي كنم كه بزرگتر و پخته تر شدم. تازه احساس مي كنم خنگ تر شدم اين يه سال در مجموع خيلي خوب بود. كلا با بتمن بودن خوبه عاشقشممممممممممممممممممممم خيلي زياد تنها كاري كه كرديم اينه كه رفتيم اتليه عكس گرفتيم. بتمن ميگه مهموني بديم ولي من نمي تونم حوصلم نميشه دوست دارم بريم بيرون. بتمن ميگفت پس مامان باباي منم ببريم دو نفرن ديگه گفتم نه تنهاييييييييييييييييي نمي دونم چي شده چند ماهه ما هر جا ميريم بتمن اونا رو هم مياره. حالا گاهي وقتا باشه اشكال نداره ولي نه اينكه هر دفعه .نمي دونم دركم مي كنيد يا نه ولي نمي تونم اين و به بتمن بگم. ميترسم فكر كنه من بد جنسم ولي اين كه بدجنسي نيست ماشالله مامانش هميشه يه پاش مسافرته يه پاش خونه گفتم براتون كه. هي خونه تكوني ميكنه ميره مسافرت من بايد از پدر شوهرم هم نگهداري كنم حالا ما يه شام حق نداريم تنهايي بريم بيرون. اصلا اين بتمن نمي دونم چرا اينطوريه حيف كه سالگرده و گرنه يه غيبت درست حسابي ميكردم اصلا مگه پست بدون غيبت و غر زدن بار اخلاقي هم ميشه داشته باشه؟ بي محتوا ميشه كه؟ خوب زشته كه شما اين همه زحمت ميكشيد ميايد تا اينجا من دو تا غر براتون نزده باشم؟ مگه ميشه؟ اوااااااااا ميگم اگه راهكاري داريد برام بگيد خواهشا من چطوري موضوع رو عنوان كنم كلا نظر نداده نريد ديگه. اين موضوع خيلي رو اعصابمه پست قبلي هم هست كه اين بلاگفا چرا اينطوري مي كنه نصف شبي ميزارمش بمونه محتواش يكيه ولي اولي هيجان زده تر بودم
[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 2:40 ] [ ملیکا ]
و اينككككككككككككككككككككككككك يك ساله كه من و بتمن هم خونه ايم:دي چقده زود يه سال شد.باورم نميشه. اصلا احساس نمي كنم بزرگتر شدم. با تجربه تر شدم. تازه احساس مي كنم خنگ تر شدم اين يه سال خيلي خوب بود. كلا با بتمن بودن خيلي خوبه. مستقل بودن هم خيلي خوبه بتمن پسر خيلي خوبيه. خيلي دوست داشتنيه. دل پاكي هم داره. خودش خيلي سعي مي كنه اخمالو باشه و خودش رو جدي نشون بده ولي در اصل مهربونه و تمام تلاش هاش بي نتيجه ميمونه اين و من تازه فهميدم عاشقشمممممممممممممممم رفتيم اتليه عكس گرفتيم واسه سالگرد. بتمن ميگه جمعه مهموني بديم ولي من ميگم نه خودمون شام بريم بيرون ميگه پس مامان باباي منم ببريم دو نفرن اونا هم بيان ديگه منم در حالي كه ظرف ميشستم گفتم نه تنهايي بريممممممممم ولي هيچ توضيحي ندادم بتمن خيلي هواي پدر مادرش رو داره جديدا. هر وقت بيرون ميريم اونا رو هم مياره. در صورتي كه اونا خودشون مسافرت زياد ميرن . مستحضريد كه. بعد از عروسي ما كربلا - سوريه- مشهد - سرعين - شيراز- هر هفته هم قم و جمكران حالا اينطور نيست كه همش خونه باشن . من دوست دارم بيشتر تنها بريم يا حداقل با همسن و سالامون ولي نمي دونم چطوري اينو به بتمن بگم كه فكر نكنه بدجنسم فكر كنم مامانش يه چيزايي پيشش گفته كه اين همش اونارم با خودش مياره چون قبلنا اينطوري نبود اصلا حالا گاهي وقتا باشه اشكالي نداره ولي الان چند ماهه بدون اونا بيرون نرفتيم لطفا اگه ميشه يه راهنمايي بكنيد بيا من غر نزنم پستم پست نميشه كه:دي
[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 1:51 ] [ ملیکا ]
28 خرداد تولد من بود تولدم مباركككككككككككككككككككككككككككك از اونجايي كه من اعتماد به نفسم زيادي بالا هستش و از اونجايي هم كه خيلي ادم خوشبيني هستم از قبل تر تر اصلا دلم و صابون نزدم واسه تولدم صد در صد مطمئن بودم كه بتمن يادش نخواهد ماند و از اين رو حدود يك ماه بود كه كاملا رو خودم كار ميكردم كه يه وخ ناراحت نشم و خلا عاطفي نگيرم بتمن جمعه ها هم سر كار ميره ولي اين جمعه يعني 27 خرداد مرخصي گرفته بود پيش خودم فكر كردم نكنه يادشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولي فورا ابرهاي خوش خيالي رو كنار زدم و گفتم امكان نداره بابا جمعه هي داشت مي گذشت و خبري نبود تا اينكه ساعت هفت و نيم بعداز ظهر بتمن گفت با دو تا از بچه هاي شركت قراره بريم بيرون اولش سعي كردم خوددار باشم بعدش كمي هم غر زدم كه يعني چي يه روز هم تعطيلي باز با بچه هاي شركت ميري بيرون دوباره با خودم گفتم خوب بزار بره اصلا. و قول داد كه زودي مياد ساعت نه و نيم زنگ زد و گفت يه ساعت ديگه ميام منم هي داشتم رو خودم كار ميكردم كه عيب نداره بالاخره خودشم خسته ميشه حالا بعد از يازده ماه يه بار هم (دو بار اون موقع يه دفعش يادم نبود) بزا با دوستاش بره و ....... و خلاصه هي تحمل كردم كه ديدم ساعت از يازده هم گذشته و ديگه تصميم گرفتم قهر كنم رفتم اتاق خواب و تحصن كردم. ساعت يازده و نيم اقا تشريف فرما شدن و اوم سراغم و يكم منت كشي و و اينكه اين بيرون رفتن دليل كاري داشته و بعدا برام توضيح ميده و و هي مهربوني و ........... منم تعجب كرده بودم اخه بتمن اصلا اهل منت كشي نيست شنبه يعني روز تولدم پاشدم كل خونه رو برق انداختم دوش گرفتم و بعدش هم نوبت دندونپزشكي داشتم ساعت 3 ظهر. تو اوج گرما مسافت زيادي رو با تاكسي رفتم بعدش هم رفتم ارايشگاه جاريم از اونجا هم با جاريم و دخترش و دختر اون يكي جاري رفتيم پاساژ گردي و به سلامتي من ساعت 9 اومدم خونه ديدم بتمن خونست و دوش گرفته تا من و ديد گفت بالاخره تشريف اوردي؟ از اونجايي كه جديدا خيلي رو خودم كار مي كنم با مهربوني جوابش و دادم سعي كردم اين قضايا واسم مهم نباشه بعدش بتمن بهم گفت يه ليوان دوغ برام بيار رفتم در يخچال رو باز كردم كه يهويي چشام چهار تا شد......... يه كيك تولد گنده با دو تا شمع 2 و 7 و تعدادي هم ده هزاري تا نخورده زير روبان كيك داره چشمك ميزنه كلييييييييييييييييييييي خوشحال شدم و رفتم بتمن و بغل كردم و بهش گفتم يادت بودددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و در نهايت الان هم با خودم درگيرم كه يعني چطور ممكنه كه بتمن يادش باشه؟ خيلي عجيبه يعني يك در صد هم احتمالش رو نميدادم هااااااااااااا *. دو سه هفته هستش كه نمي تونم برا كسي كامنت بزارم كد رمز برام باز نميشه كسي دليلش رو ميدونه؟
[ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 15:38 ] [ ملیکا ]
الان داشتم وبلاگ خانوم توت فرنگي رو مي خوندم كه در مورد روز زن نوشته بود هوس كردم كه بيام و بنويسم كه روز زن خود را چگونه گذرانديد: صبح ساعت پنج و نيم بود كه بتمن من و بيدار كرد كه براش صبحانه درست كنم كه ساعت شش بره سر كار من بيدار شدم و براش صبحانه درست كردم و بعد رفتم هال نشستم روي مبل و و هر دم يه اشكي هم از گوشه چشمم فرو ميچكيد و .... نمي دونم چرا با افسردگي بيدار شدم بتمن بهم گفت چرا هي فين فين مي كني منم در جوابش گفتم كه دوست دارم بتمن گفت اخه اين هم چيزيه كه ادم دوست داشته باشه؟ بعد با فراغ بال اماده شد و رفت من هم يكم گريه كردم و خوابيدم اينا واسه يك شنبه بود بعد ميرسيم به دوشنبه كه بتمن مرخصي داشت كه يكسري كارهاي عقب افتادش رو انجام بده منم همچنان رو مود افسردگي. ساعت 9 بود داشت ميرفت بيرون كه ديد مامانش قراره بره دفتر خدمات مسافرتي و ... بليط بگيره بره يه چند روزي شيراز و مجردي حالش رو ببره و من هم طبق معمول پخت و پز واسه پدر شوهر و... در اين حين به بتمن هم گفته بود ميخوام با مليكا برم بليط بگيرم من هم از همه جا بي خبر بتمن اومد بهم گفت كجا ميخوايد بريد با مادرم . من : هيچ جا رفت پايين نيم ساعت بعد داد زد كه اماده شدي؟؟؟؟؟؟؟ من واسه چي ؟ بتمن................ . من هم گفتم نه من نمي يام دوباره مامانش زنگ زد گفت مياي من گفتم نه و .............. خلاصه اونها رفتن و من هم نا هار باقالي پلو درست كردم و سالاد و ... و ميز رو چيدم و بتمن اومد صداش كردم اومد سر ميز با ذوق و شوق غذا رو كشيدم و نشستم يه لقمه كوفت كنم كه بتمن داد زد حالا چي ميشد با ما ميومدي؟ من: كار داشتم -: خوب كارات رو ميزاشتي بعدا انجام ميدادي و هي غر و غر و غر كه من گفتم اصلا دوست نداشتم بيام و قهر كردم رفتم تو اتاق بتمن هم نشست غذاش رو تا ته خورد و اومد تو هال دراز كشيد. من هم تو اتاق داشتم تو دلم هي بتمن و فحش ميدادم و هي خط و نشون مي كشيدم و فكر كردم كه ميرم كار پيدا مي كنم و طلاقمم مي گيرم و به بتمن هم ميگم با يه مقدار از پول مهريه واسم خونه بگيره و بقيشم ميبخشم و ميرم تنها زندگي مي كنم و هي همينجور فكر مي كردم كه يه دفعه از فكر اينكه بتمن پيشم نباشه دلم هري ريخت پايين و يه دفعه احسا س كردم كه چقدر دوستش دارم و بدون اون ميميرم و بعد رفتم هال پيشش دراز كشيدم اونم برگشت بغلم كرد و يه خورده كه مطمئن شدم بتمن پيشمه و دلم از تنگي درومد دوباره رفتم تو اتاق و خط و نشون كشيدم:))))))))))) ساعت 5 بود كه بتمن داشت ميرفت بيرون صداش كردم و گفتم كه كارش دارم نشست و منم شروع كردم به گله كردن. گفتم فرض كن من امروز اصلا دوست نداشتم بيام مگه زوريه؟ مگه من تعهد دادم كه مادرت هر كاري داشت در خدمتش باشم ؟ مگه تا حالا اين همه كار براش انجام دادم ازم تشكر كردي كه حالا طلب كار ميشي و ........ گفت خوب از اين به بعد هيچ كاري براش نكن منم گفتم خودم ميدونم كه چه كاري انجام بدم چه كاري نه. خلاصه بعد از بگو مگوهاي فراوان به اين نتيجه رسيدم كه بتمن خان تحمل نه شنيدن از من رو نداره و دوست داره هر كاري ازم خواست براش انجام بدم. ميگفت من دوست داشتم تو هم بياي يكم حال و هوات عوض بشه!!!!!!!!!!!!!! گفتم مگه گردش ميرفتيد و ...... خلاصه بتمن مهربون شد و اين يعني كه ته دلش قبول كرده اشتباه كرده . شب هم همه خونه مامانش دعوت بوديم. اورد كادو مامانش رو داد كه من بهش بدم . همين طور كادوي مامان من و كادوي خودم كه همه نقدي بود منم گفتم نمي خوام از صبح به اندازه كافي بهم كادو دادي. اونم يكم شرمنده شد و گفت اون سو تفاهم بود اخه فكر كرده بود من و مادرش از قبل برنامه ريزي كرده بوديم و حالا چون بتمن هم مياد من ناراحت شدم كه چرا واسه مامانش اين همه وقت ميزاره و ... واسه همين نرفتم. شبش هم فهميدم ناصر خان فوت كرده و تازه دستگيرم شد من چرا از صبح همين طور الكي گريه ميكردم و دلم شور ميزد آخه من ناصر خان رو خيلي دوست داشتممممممممم. خيلي زياد. مثل يكي از اعضاي خانواده روش تعصب داشتم. و اين هم از روز زن كه با كلي گريه همراه بود . البته اينها واسه دوشنبه بود و سه شنبه هم خونه مامان من بوديم كه اونجا هم كلي ماجراها پيش اومد كه فعلا قصد تعريف كردنش و ندارم و كلا ما اگه روز زن و كادوي روز زن نخوايم كي رو بايد ببينيم؟ [ جمعه ششم خرداد 1390 ] [ 14:25 ] [ ملیکا ]
خونم شده پادگان ![]() حق ندارم برنامه مورد علاقم رو از تي وي نگاه كنم چون بتمن خان ازش بدش مياد و حتي وقتي توي اتاقشه و سرش با كامي گرمه هم نمي خوادصداش رو بشنوه حق ندارم با موبايل بازي كنم چون تيك تيك صدا ميده حق ندارم رو مبل لم بدم فوري داد مي زنه درست بشين انقدر جديه كه مي بينمش ياد ناظم هاي مدرسه ميفتم جرات هم نمي كنم اعتراض كنم بگم اخه تلويزيون كه مال خودمه نمي دونم چرا چند وقته اينطوري شده. [ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:51 ] [ ملیکا ]
وای خدا من چقدر تنبلم
البته اگه خدا بخواد دارم درست میشم. واسه کارای خونه که برنامه ریزی کردم و خونه تقریبا همیشه مرتبه و این خیلی خوبه وبلاگ های خیلی زیادی رو میخونم ولی نظر نمیدم اخه خیلی وقتا حرفی واسه گفتن ندارم شیوا جونم هم مامان شده کلی بهش تبریک میگمممممممممممم این خاطره هم دوباره غیبش زده معلوم نیست کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امید کیا هم که معلوم نیست چی کار می کنه يا نظرات وبلاگش غیر فعاله يا كلا وبلاگش غير فعاله منم كه فيس بوك نمي تونم برم ببينم اونجا چه خبره؟ نويسا هم كه ديگه نمي نويسه فرحناز هم همين طور خيلي هاي ديگه هم همين طور منم خيلي هوس مي كنم وبلاگم و حذف كنم ولي بعدش ميگم خوب چه كاريه مونده ديگه جاي كي رو تنگ كرده مگه؟ اصلا اگه من كاريش نداشته باشم اون چي كارم داره؟ ديگههههههههههه اينكه جاريم ديشب خودكشي كرده بود با قرص كه نجات پيدا كرد گوييا خودكشي به قصد نجات بوده و همين طور زهر چشم گرفتن كلا از ما ۶ تا جاري اين يه دونه فقط زورش به خانواده همسر ميرسه اونم به خاطر اين كارها و جيگر داشتنشهههه گوييا برادر شوهر جان زن دوم گرفته يا ميخواد بگيره يا يكي با يه زنه ديگه تو ماشينش ديددش يا يه چيزي تو اين مايه ها ولي كلا فكر كنم شايعه هستش امروز پسر جاري كه از من بزرگتره يعني يه دونه قبل ما خونه ما بود. خيلي جيگر هستش. خيلي. خيلي خوشگلهههههههههه ماشالله من تا حالا بچه به اين خوشگلي نديدم. ۵ سالشه. بهش ميگم محمد كاش تو پسر من بودي اونم ذوق مرگ ميشه چون من و خيلي دوست داره. بهش ميگم بيايم وسايلت و بياريم خونمون با ما زندگي كني ميگه باشه. خانوادش هم راضيا. ولي بتمن زياد ازش خوشش نمي ياد امروز يكم با بتمن سر سنگين بوديم. كلا بتمن خيلي كم حرفه. هر چي ازش مي پرسي با اره يا نه جواب ميده و دنبال حرف و نمي گيره منم به خاطر اين موضوع زياد محلش نمي زارم و اون يكمي به خودش مياد و درست ميشه تا يه مدتي خلاصه امروز از اون روزا بود و محمد هم خونه ما بود ما فكر كرديم بتمن بيرونه داشتم به محمد ميگفتم كاش منم يه پسر مثل تو داشتم اون وقت ديگه انقدر تنها نبودم خيلي خوشگله من يه پسر ميخوام جفت جفت اون البته بزنم به تخته. و خدا برا پدر مادرش حفظش كنه و اينا
[ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 ] [ 22:12 ] [ ملیکا ]
امسال اولين ساليه كه عيد با بتمن توي خونه ي خودمون هستم خيلي خوبه خيلي دوستش دارم اميدوارم همه ي شما دوستان عزيزم سال خيلي خيلي خوبي پيش رو داشته باشيد اين كه امكان نداره همه چيز باب ميل ادم باشه ولي ارزو مي كنم وقتي سال 90 رو برا خودتون جمع بنديش مي كنيد در كل ازش راضي باشيد
[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 3:29 ] [ ملیکا ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||