تبليغاتX
مرا می شنوی؟؟؟؟؟؟


مرا می شنوی؟؟؟؟؟؟

دنیا اینجوری بد نمی مونه

موضوع انشا:شكر حقيقي نعمت هاي خدا چگونه است؟
اي نام تو بهترين سر آغاز                 بي نام تو نامه كي كنم باز
ما بايد خدا را شكر كنيم كه اين همه نعمت به ما بخشيده است.ما بايد از اين نعمت ها درست استفاده كنيم.ما نبايد به مردم ظلم و ستم يا ان ها را مسخره كنيم.مثلا شخصي به نام هادي پايش مي شكند و دوستش با او كار داشت مي گويد آهاي هادي چلاق. آقا هادي كلي ناراحت مي شود و مي گويد مگر من اسم ندارم كه به من مي گويي هادي چلاق. اين مرد فردا كه مي آيد باز هم او را مسخره مي كند او گريه اش در مي آيد و به او مي گويد به خدا واگذارت مي كنم.آن دو با هم قهر مي شوند. و روزي مي رسد كه دوست آقا هادي داشت آب مي خورد در آشپزخانه كمي روغن ريخته بود دوست آقا هادي پايش سور مي خورد و به زمين مي افتد خانواده ي دوست آقا هادي آن را سري به بيمارستان برد و جواب نداد و پيش هزاران دكتر ديگر بردند و همه گفتند راه بيماري براي درمان پاي پسرتان وجود ندارد آن پسر كه به همه زور مي گفت ديگر نمي توانست به يك بچه هم زور بگويد پس نتيجه مي گيريم كه هركس بيمار بود جولوي دهنمان را بگيريم و با او با مهرباني صحبت كنيم.
پ.ن:وقتي صورت تپل و چشماش كه از شيطنت برق مي زنه رو ببينيد اون وقت بهم حق ميديد كه از خنده دل درد گرفته باشم. فكر كنم وبلاگ و بدم به اون تا بنويسه موفق تر باشه

نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 11:22 توسط ملیکا | |

واي چقدر دلم براي اينجا و  دوستام تنگ شده بود

يه حسي دارم. انگار دارم توي يه خونه متروكه قدم ميزنم. يه خورده ترسناك و يه خورده هم دوست داشتني

فكر كنم الان همه فراموشم كردن و من اينجا تنهاي تنها............

اخرين پستي كه نوشته بودم پر بود از گلايه. الان مي خونم از خودم خجالت ميكشم

بتمن اصلا اينطوري نيست كه من نوشتم.

الان درست يادمه كه جريان اون شب چي بود كه من انقدر از دستش عصباني بودم. يكم كه سر ارايشگاه رفتناي من مشكل داشتيم. يكم هم كه عروسي دوستش بود و من سرما خورده بودم و هر چي اصرار كرد كه برو دكتر تا شب خوب بشي و .. من گوش نكردم. حالم اصلا خوب نبود ولي باز يكم هم اصلا دوست نداشتم برم چون اون روزا پشت سر هم همش عروسي ميرفتيم و من ديگه تحمل يكي ديگه رو نداشتم اونم با وجود مشكل ارايشگاهي كه از قبل بود اين گذشت و فرداش زنداييم تمام فاميل رو دعوت كرد براي شام خونشون. برا جهاز عروسش كه فاميل برن ببينن. اينجا هنوز هم اين مراسم ها رسمه. بتمن هم دعوت بود. زنگ زدم بهش گفتم خيلي باهام سرسنگين بود. رفتيم شام و برگشتيم كه صداش دراومد. چي شد يه روزه حالت خوب شد؟ وقتي ديشب عروسي نيومدي امشب اينجا هم نبايد مي اومدي. اخه حالم بدتر هم شده بود

خلاصه كلي غر زد و من هم عصباني اومدم اين چيزارو نوشتم

اما بعدش كه با هم حرف زديم خيلي اروم شدم. حرف زدن باهاش ارومم مي كنه. برخلاف من خيلي منطقي و صبوره. فشار خونش هم يهو بالا پايين نميشه.

اعتراف مي كنم تا قبل از اين نمي دونستم دوست داشتن يعني چي؟

خيلي خيلي حس خوبيه. خيلي دوستش دارم. هر روز كه ميگذره بيشتر ميفهمم خدا چه نعمت بزرگي بهم داده

البته اينم بگم فكر كنم الان يكم از دستم عصبانيه

حالا دقيقا نمي دونم يكم ها. شايد هم بيشتر.

دوست دارم خاطرات اين روزها رو بنويسم تا برام هميشه زنده بمونن

تو فكرم شايد توي يه وبلاگ جديد يا.... نمي دونم فعلا

ولي خاطرات سال هاي قبل و كه مي خونم با اينكه اون موقع فكر ميكردم همش چرت و پرتن ولي الان خيلي دوستشون د ارم

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 23:28 توسط ملیکا | |

هنوز هیچی نشده مشکلات شروع شد. اونم سر چی؟

آرایشگاه رفتن من

بتمن اصرار داره برم پیش زنداداشش که آرایشگره ولی من دوست ندارم. به خاطر رفتارش

جالب هم اینجاست که نمی تونم توضیح بدم رفتارش چطوریه. رفتارش طوریه که فقط باید حسش کرده باشی تا من و درک کنی. کارش هم در مقایسه با آرایشگاهی که الان میرم تعریفی نداره

بتمن هم خیلی اصرار می کنه. اصرار که چه عرض کنم دستور داده. هر چی دلیل می یارم فایده نداره

تازه چند بار هم ازش خواهش کردم. گفتم که برام خیلی مهمه ولی فقط میگه نه

طوری شده ما یه عروسی می خوایم بریم آقا کلی اخم و تخم می کنه و تا یه هفته بعدش هم سر سنگینه. تا خوب بشه ما دوباره باید بریم عروسی و روز از نو روزی از نو

یعنی من انقدر بدبختم که نتونم واسه آرایشگاه رفتنم خودم تصمیم بگیرم؟

اصلا براش مهم نیست که من چی می خوام. فقط نظرات خودش براش مهمه. بیرون وقتی میریم که اون بخواد . وقتی می یاد خونه ما که خودش بخواد وگرنه بهونه می یاره

وقتی هم من و دعوت می کنه خونشون مجبورم می کنه حتما برم. حتی اگه کاری هم داشته باشم بخوام نرم فکر می کنه بهونست

و هزار تا مشکل مثل این

من بیشتر وقتا کوتاه می یام چون طاقت دیدن ناراحتیش و ندارم ولی عوضش خودم همیشه ناراحتم

من حاضرم اصلا جشن عروسی نداشته باشم تا بخوام برم پیش جاریم تا آرایشم کنه

تو این ۵ ماه چه خاله زنکی شدم من

باور کنید الان خیلی ناراحت هستما. نشون به اون نشون که دوباره نمی تونم تی وی نگاه کنم. وقتی خیلی ناراحتم اینطوری میشم. میشینم پشت کامپیوتر و فقط پا.سور بازی می کنم

من دلم نمی خواد رابطمون بر مبنای زرنگی شکل بگیره. بتمن از الان مبارزه رو شروع کرده. من حاضر به مبارزه نیستم. اصلا چیزی رو که بخوام به زور به دست بیارم نمی خوام

به نظرم باید یه مدت هیچ تماسی با هم نداشته باشیم .هیچی. حداقل ده روز

دیروز این تصمیم و گرفتم. ولی جرات نمی کنم بهش بگم. امروز اس ام اس زده و فردا ناهار دعوتم کرده

فکر کنم من تا عروسی از دست این رفتاراش دق کنم. هم خودم خلاص بشم هم اون

اینم یک جمله قصار به سبک مادرهای خانه دار

کلا عادت داره زور بگه. منم عادت ندارم زور بشنوم. ولی نمی دونه من بزنم به سیم آخر چه شکلی میشم. حیف که دلم نمی یاد و گرنه کلی از مشکلاتمون حل میشد

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:54 توسط ملیکا | |

اومدم بگم من زندم

یکم درگیرم. این زندگی متاهلی هم عجب مکافاتی داره ها. حالا من که نیمه متاهلم.

فکرش و کن ۵ تا جاری

یکی از یکی حسود تر

من تا حالا با همشون با احترام رفتار کردما. ولی نمی دونم چرا اینطوری می کنن

چون بتمن بچه آخره و مامانش خیلی دوسش داره واسه همین برامون سنگ تمام می زاره حالا تو مهمونیا کادو دادن ها و.... نمی دونم به خاطر همینه

تا حالا در مورد رفتاراشون با بتمن حرف نزدم دوست ندارم از خانوادش پیشش بدگویی کنم. چون احساس می کنم این کارا کار آدمای بی شخصیته

ولی جدیدا دارن بدجوری رو اعصاب من راه میرن. من صبرم تموم شه خطرناک میشم

از اون روز می ترسم.

آخه خجالت نمی کشند به قول آقای دکتر خارجی ها دارن سفینه می فرستن فضا اون وقت ما هنوز هم باید با این جور مشکلات درگیر باشیم

بتمن هم دو روز پیش از من دلخور بود ولی نگفت واسه چی. حالا امشب قراره بیاد و تعریف کنه

البته شاید

من که هر چی فکر می کنم کاری نکردم که دلخور شده باشه. بهش هم نمی یاد لوس باشه

حالا بیاد ببینیم داستان از چه قراره

خدایا ناشکری نمی کنما ولی جاری یکی دو تا نه پنج تااااااااااااااااااا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:9 توسط ملیکا | |

1-شديدا احتياج دارم يه سري اعترافاتي رو اينجا بنويسم و گرنه خفه ميشم
دوران نامزدي عجب دوران مزخرفيه
من كه اصلا دوست ندارم.دلم مي خواد بيشتر كنار هم باشيم. وقتي پيش هميم و بعدش جدا ميشيم برام خيلي سخته
به خاطر كار بتمن طي هفته زياد نمي تونيم همو ببينيم. بيشتر جمعه ها
فكر كنم حالا حالا ها از عروسي هم خبري نيست
اه اه اصلا فكر نمي كردم انقدر لوس باشم. ولي خوب چي كار كنم دلم براش تنگ ميشه
دارم افسردگي مي گيرم
البته اين حرفايي كه اينجا نوشتم و كسي نمي دونه ها.ولي دلم پوسيد از بس درد و دل نكردم
اصلا دلم نمي خواست تو وبلاگم از اينجور حرفا بزنم ولي همه چيز كه دل بخواه من نيست
خلاصه كنم روزگار سختي دارم
2- يك ماه بود ميرفتم باشگاه بدنسازي. شديدا هم كار ميكردم كلي زحمت ميكشيدم
ديروز وزن كردم مي بينم نيم كيلو هم اضافه كردم. انقدر حرص خوردم . همه ميگن حتما زياد مي خوري در صورتي كه اينطور نيست. من اگه از ايني كه مي خورم كمتر بخورم مي ميرم
البته يه كمي سايز كم كردم ولي وزنم زياد شده. حالا مي ترسم ادامه بدم. همينطوري وزنم بيشتر بشه چي كار كنم؟
من نمي خوام چاق بشم. يكي نيست به من بگه بيكار بودي؟ البته تو باشگاه خودمون يه سري اتفاقات افتاد كه ديگه نتونستنم اونجا برم ديگه رفتم بدنسازي. حالا از اونجا رونده و از اينجا مونده شدم. روي برگشتن هم ندارم به باشگاه خودمون. يكي هم نيست پادرمياني كنه.

 

 

 

 


 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:5 توسط ملیکا | |

1- مامان بزرگم اومده خونه ما يه ضرب المثل برامون زد كه من كف كردم
الانم مخم هنگ كرده
در مورد زنداييم حرف مي زدن كه خيلي به فك و فاميل خودش احترام ميزاره و به اصطلاح خودش و واسشون ميكشه كه مامان بزرگ گفت:
اونا اسم شپشاشون مرضيه خانومه
منظور از اونا فاميل هاي زنداييم هستن
انقده حال كردم تا حالا نشنيده بودم. بعضي از ادم ها چقدر باهوشند چه جوري همچين چيزايي به ذهنشون ميرسه
2- من نمي دونم چه گناهي كردم كه توي يه خانواده پرجمعيت به دنيا اومدم و بچه اخرم  همه هم توقع دارند كه بهشون احترام بزاري چون بزرگترند. در صورتي كه هيچ كاري برام انجام نميدن كلي هم توقع دارن. تا اعتراضي هم مي كني ميگن تو بزرگ كوچيك حاليت نيست؟
يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟ چون كوچيكترم بايد بهم زور بگيد؟
منم كه منم. جواب همشون رو ميدم و نمي زارم ذره اي از حقم زايل بشه. واسه همين ميگن من خيلي پررو هستمدر صورتی که اصلا اینطور نیست
داداشم تا چيزي ميشه ميگه من 20 سال از تو بزرگترم در صورتي كه 11 سال بزرگتره آخه اگه بخواي 11 رو رند كني ميشه 10 يا 20
3-راهكاري براي درمان ادم هاي محافظه كار نداريد؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 20:15 توسط ملیکا | |

۱-نمی دونم شما نسبت به ادم های خونسرد چه احساس یا عکس العملی دارید

من که به شدت از دستشون حرص می خورم. یعنی دسته اول از ادم هایی که توی یه جمع من باهاشون شروع به ناسازگاری می کنم همین خونسردها هستن. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. حالا بشنوید از شیدای ۲ ساله

مامان شیدا اون رو گذاشته خونه همسایشون که خانوم بسیار خونسردی هستن و رفته خرید. شیدا هم گریه می کنه و مامانش رو می خواد خانوم همسایه هم اصلا به روی خودش نمی یاره و فکر می کنه که شیدا یکم گریه می کنه و اروم میشه و داشته با تلفن حرف میزده

که شیدا یه دفعه داد می زنه آهاااااییییی با تو هستمااااااااااا مگه نمی بینی دارم گریه می کنم مامانم و می خوام و همینطور ذل؟؟؟( درسته ایا؟) می زنه تو چشماش و دست به کمر . دیگه گریه هم نمی کرده

شاهدان عینی میگن کارد می زدی خونش در نمی اومد

خانومه انقدر خونسرد بوده که اعصاب بچه به هم می ریزه.این درسته ایا؟

اون موقع فهمیدم که این خونسردها رو اعصاب همه راه میرن و فقط من نیستم

۲-بتمن انقده خودش و تو دل خانواده جا کرده که من تا دهن باز می کنم همه داد می زنن تقصیره توئه

من موندم تک و تنها. این بتمن هم خیلی زرنگه خدا به دادم برسه .

اصلا تو خانواده ما هر اتفاقی که بیفته به طور پیش فرض یا همون دیفالت مقصر من هستم مگر اینکه خلافش ثابت بشه.شدم آمریکا

۳- محض اطلاع دوستان بتمن اگه بدونه من اسمش و گذاشتم بتمن همچین تلافیش و در بیاره......

اون موقع دیگه پشیمونی سودی ندارهباید بزارم برم از این مملکت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:4 توسط ملیکا | |

چند روز پيش چند تا اهنگ قديمي از نت دانلود كردم.الان هم كلي ذوق مي كنم واسه خودم. مخصوصا با دختر. چوپون سيا.وش. صداش خيلي بامزست تو اون اهنگ .و اهنگ بلا از ا.ندي يادش بخير بچه بوديم دختر عمم مي اومد خونمون تنبك مي زد و اون و مي خوند. انقدر دلم مي خواست منم ياد بگيرم تنبك زدن و ولي اونم رفت كنار بافتن مو جزو حسرت هاي كودكيم. عمم تعريف مي كرد در زمان كودكيشون نذر كرده بودن تنبك زدن ياد بگيرن واسه همين تو امام زاده شمع روشن كرده بودن امام زاده اتيش گرفته بود. مردم واسه چه كارا كه نذر نمي كنن. واقعا كه
اين روزها هم طبق معمول داريم از دست پدر جان و مادر جان حرص مي خوريم. شب كه مي خوابم پنجره رو باز مي زارم چون به باد كولر حساسيت دارم خاموشش مي كنم نصفه شب پاميشم مي بينم پنجره بستست يه پتوي كلفت هم رومه. يكي نيست بگه اخه به من چي كار داريد؟؟؟؟؟؟؟؟اين قضيه هر شب هم تكرار ميشه.
چند وقته اصلا نمي تونم تلويزيون نگاه كنم. اصلا فيلم هم نمي بينم . دوست ندارم. به شدت بدم اومده حالا نمي دونم وقتاي بيكاريم و چي كار كنم؟
وقتي بتمن مي ياد خونمون اصرار داره كه خودم اشپزي كنم. شيطونه ميگه يه بار غذا درست كنم بدم بخوره هااااا
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:33 توسط ملیکا | |

اين روزها از نظر ذهني و رواني و از اين قبيل چيزها روزهاي خيلي پرتلاطمي رو گذروندم. خيلي آشفتم. مي دونم اخرش مي ميرم و ادم نميشم. نمي دونم اين همسر جان بيچاره چه گناهي در پيشگاه خدا انجام داده بود كه اومد و گير من افتاد.
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:36 توسط ملیکا | |

فردا یعنی ۲۸ خرداد تولد منه

بخوام کمی احساسات به خرج بدم و رومانتیک ترش کنم این میشه که:

هیشکی من و دوست نداره

چون من یه بچه ناخواسته بودمممم. وقتی من به دنیا اومدم بابام قهر کرده بود و خواهرم یعنی همون نرگس زار زار گریه می کرد و با مامانم قهر کرده بود

الان وقتی نرگس از من کاری می خواد که براش انجام بدم بهش میگم برو واسه چی وقتی من به دنیا اومدم گریه می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هان هان؟؟؟؟؟؟؟؟ عمرا برات انجامش بدم

البته ناگفته نماند من انتقام اون روزها رو کامل و جامع ازشون گرفتم و حقم رو از حلقومشون کشیدم بیرون

به هر حال تولدم مبارک

این زنبوره چقدر خوشگلههههههههه

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:58 توسط ملیکا | |


Design By : Night Skin